شاید بگویید در دو قسمت گذشته، فقط گفتیم که، نباید سوال کرد و باید فقط عمل کنیم . حال سوال این است که چه موقع می توان حکمت اوامر عبادی پروردگاررا فهمید ؟
در جواب باید گفت که ما دو نوع سوال داریم ؛ یکی سوال مواخذه ای است که باید مولا از بنده بپرسد، نمی توانیم بگوییم خوب اگر حالا به ما حکمت این موضوع را فهماندی عمل می کنیم و الا ... .
این پرسشگری نیست بلکه این به این معنی است که خدایا تو حکمتش را به ما بگو تا در این مورد هم مطمئن شویم که بالاخره این یکی هم از روی حساب بوده واگر نعوذ با لله خوشمان آمد عمل می کنیم . یعنی می خواهیم دیکته خدارا صحیح کنیم .
اما وقتی سوال حالت گدایی داشته باشد ؛کاردرست انجام میشود . یعنی خود را در مقابل مقام کبریایی حضرت حق ذلیل کنیم و از این بندگی در نزد آن بزرگ لذت ببریم آنگاه بگوییم خدایا برای آنکه تو را بهتر بشناسیمت به ما عقل درک حکمت صفات و افعال و سنت هایت را در بین مخلوقاتت بده و ما را از ظلمات جهل نسبت به خودت آگاه کن ؛ یعنی اول از سر اطاعت عمل کن بعد در مقام دعا از خدا طلب کن که رحمتی کند و تورا از این بی خبری نجات دهد .
« خبرت هست ،که ازت ، هیچ خبر نیست مرا »
اگر تسلیم شدی ؛ نه از روی سوال مواخذه ای ؛ بلکه از روی دعا و درخواست می توانی بگویی
« الهی عرفنی نفسک »
این ذلالت در خانه خدا مانند عرفا خود بزرگی است در جهان .
حالا که به اینجا رسیدی دیگر صحبت با هیچ کس برای تو لذت ندارد و تو فقط دوست داری که مولایت لحظه ای به تو التفات کند .
« استغفرک من کل لذت بغیر لذت ذکرک »
حالا که به این حقارت پی بردیم می توانیم بفهمیم که مهمترین علت اینکه باید با خدا ارتباط داشیم این است که خدا خواسته است . و هیچ علت دیگری به این مقام و اهمیت نمی رسد .


